ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

ابوالفضل در بیمارستان...

ساعت 2 بود که همه اومدن دیدنت، این عکسها رو هم حدودا4 ساعت بعد از تولدت انداختیم... اینجا مامان خیلی درد داشتا، یادت باشه... ...
6 شهريور 1390

چشمان آینه ای...

عاشق وقتی هستم که بهت شیر میدم، با اون چشمهای میشی رنگت، من و پیدا میکنی، بهم زل می زنی، و من میتونم خودم و در چشمهای آینه ایت ببینم... دوست دارم... ...
6 شهريور 1390

حسین جون...

سلام پسرم، حسین جون پسر دختر عمه مامانته، خونشون لاهیجانه، من و مامانش همبازیه دوران کودکی و نوجوانی و جوانی بودیم و هستیم، امیدوارم که شما هم با هم همبازی بشین... اینم یه عکس از حسین جون ...
6 شهريور 1390

206

از همون اول علاقه تو به ماشین نشون دادی، اتاقمون تو بیمارستان، اتاق 206 بود، به همه گفتم پسرم 206 داره... ...
5 شهريور 1390

اسد اسدی...

مرداد ماه خورشیده، ماه اسد، ابوالفضل من هم اسدی، چه جالب شده اسد اسدی... 1 نکته جالب دیگه اینه که دقیقا وسط تابستون بدنیا اومدی، تو اوج گرما... همیشه مثل خورشید بدرخشی عزیزم...   ...
5 شهريور 1390

اولین سه نفری...

٢١ مرداد ماه 90 بابا اومد دنبالمون، با هم ، من و شما و بابا، رفتیم بیمارستان قائم، برای تست زردی، اول با دستگاه تست کردن، چون مشکوک بود ازت خون گرفتن، دلم از حال رفت، تا جواب آزمایش آماده بشه، یه ساعت بیشتر طول کشید، چه لحظه ی قشنگی بود، اولین سه تاییمون بود، تو هم که ماشاالله تا تونستی از ما دلبری کردی، الهی مامان قربونت بره... ...
3 شهريور 1390

کشفهای مامانی...

خوابهات سه مرحله ای هستن، مرحله ی اول عمیق نیست، توی این مرحله چشمات و باز و بسته می کنی، می خندی، اخم می کنی، گریه می کنی، لبهاتو بر می چینی، غنچه می کنی، انگاری داری زمزمه می کنی، مک می زنی، کلا دل مامان و می بری... اگه شیر بخوای یا جاتو خیس کرده باشی توی این مرحله بیدار می شی... اما اگه همه چیز ردیف باشه، می ری تو خواب مرحله ی عمیق... در این مرحله آروم مثل یه فرشته می خوابی... فقط برای جابجا کردن سرت صداهای نازی از خودت در میاری، یه کش و قوسهایی هم به خودت می دی و یکمی صدای قلدر بازی هم در میاری ، که من و به خنده وا می داری... مرحله ی بعدی وقتی هست که می خوای بیدار بشی، همون کارهایی که در مرحله ی اول انجام می دادی و تکرار می کنی و به مح...
2 شهريور 1390

همه دوست دارن...

بابا محسنت 18 مردادماه 90 شناسنامه تو گرفت، خیلی زیاد دوست داره... بابا مهدی هم زحمت کشیدن و 28 مردادماه 90، برات قربونی کردو شما رو عقیقه کرد، دست بابا مهدی ومامانی که آبگوشت مخصوص هم برات درست کردن درد نکنه... ...
2 شهريور 1390

اولین ها ...

سلام به ابوالفضلم اولین عطسه رو توی بیمارستان کردی،15 مرداد ماه 90،حدود 15 بار عطسه کردی که من نگران شدم و از خانوم پرستار پرسیدم ، گفت نگران نباشید بین نوزادان عادیه.. اولین حمام روز 16مردادماه 90، توسط مامان بزرگها... اولین سکسکه 18 مردادماه90، بغل مادر جون بودی... اولین کتک زدنت 18 مردادماه90، یه مشت نثار دهان خاله منا کردی... اولین باری که کل خونه ی بابایی اینا رو چرخ زدی 18 مردادماه 90، در آغوش دایی هادی... اولین بار که با صدای بلند خندیدی، 19 مردادماه 90... اولین باری که بعد از بیمارستان با هم رفتیم بیرون، 19 مردادماه 90... اولین باری دور از جونت کمی مریض شدی،تو خواب ناله کردی و دل ماما...
2 شهريور 1390